تبليغاتX
همه جور آجیل

رخداد نروژ :  " شادباش و سوگواری "

باید؛ به گروههایی که در اُروپا، دشمن هرچه آمیختگی فرهنگی، و دشمن هرچه پناهنده و پناهندگی و فرهنگ آنانند؛ شادباش گفت که میوه ی خود را امروز در نروژ بخوبی چیده اند. و از سویی به مردم آگاه و خوب نروژ همدردی و سوگواری نمود که همانا با کار خوب و فرهنگ همزیستی خود، مَردَکی "فرهنگ ستیز " را از دسته ی دشمن" همزیستی" خشمگین کرده که چنین، مردُمی را در نروژ که نه، که فرهنگی پویا را در نروژ و اروپا، بسوگ نشانده است.

در کشور دانمارک هم؛ باید به گروه تندروی خانم " پیا کیاسگورد"  را هم شاد باش گفت که روز تا شب، دراین کشور، همان آواز را میدهد که این جوان بزهکار در نروژ، برای همان اندیشههای ویرانکُننده، دست به این بزهکاری بزرگ اندوهبار، در نروژ زده است.

تَرکَشی بسیار بزرگ؛ در پایتخت نروژ، اُسلو، کنار ساختمان هفتپله ی نخستوزیری ترکید، و جوانی سددرسد نروژی بنام " اندرس برینگ برویک" سی و دوساله هم در جزیره ی اُتُویا، جوانانی را که نشستی همگانی از سوی گروه سردمداری " کارگر" داشتند، با تفنگی خودکار، به گلوله بست که نوَد و یَکتن، در دو جا با هم، کُشته شده اند. زخمیان هم در بیمارستانها بستریند که برخی از آنان با مرگ دست و پنجه نرم میکنند. گویا نخستوزیر هم پیش از آن کشتار در آن جزیره، در گردهمایی جوانان گروه " کارگر" رفته بود، و آن در آنجا نبود که در نخستوزیری بود. آن جوان ترسایی خودسر؛ و خشمگین ومیهنگرای خودخواهِ نروژی، هشتاد وچهار تن را در جزیره کُشت و اینک زنده است و بازداشت شده.

 خودِ ترکش هم در شهر اُسلو که از سوی همان جوان بیپاک کارگذاشته شده بود؛ هفت تن را کُشت  و ساختمانها ی بسیاری را ویران نمود.پرتوهای لرزه ی ترکش؛ تا یک فرسنگی رسید، و همه کس و همه چیز را لرزاند. روز آدینه بود؛ و روز ویژه ای که مردم سرکار نرفته بودند، ولی برخی در آن کشور، مانند وزیران، برسر کارشان بودند، و یا گردهمایی داشتند.

ویرانی این ترکش در اُسلو؛ و ترس آن کشتار در آن جزیره، چنان مردم نروژ را شگفتزده نموده است که مگو و مپرس! نروژ که در عراق و افغانستان؛ با ناتو کوشاست ، همیشه میپاید که گروههای دشمن در این کشور نفتخیز اروپایی، ویرانی ببار نیاورند. پرچم دانمارک هم؛ برای این رخداد ناگوار، نیمه افراشته شده که با مردم نروژ سوگواری و همدردی شود.

نروژ و دانمارک نزدیک دوسده ی پیش، یک کشور بودند که از هم گسسته شدند. شاه دانمارک که در جنگها، از فرانسه ، در هنگام زمامداری ناپلیون بناپارت، پشتیبانی میکرده، پس از شکست ناپلیون و زندانی شدنش، خشم پیروزمندان جنگ را برانگیخت و بخشی از دانمارک، بنام نروژ را، به کشور سوید دادند، و سپس از کشور سوید هم  گسسته شد که امروزه، نروژ است.

شاه دانمارک؛ همان شَترَنجبازیِ ناشیانه را در جنگهای ناپلیون کرده که فتحعلیشاه قاجار کرده بوده که  درجنگهای هفتدهساله ی ایران و روسیه، آذربایگان را به روسیه باخت، و آن همه سرزمینهای زیبای ایرانی را به روسیه واگذار نمود، و کَکَش هم نگزید.کاش آن پدر بیخرد؛ سخنان و اندرزهای سردارش، شاهزاده عبّاس میرزا را گوش میکرد که چنان بیخردیهایی، نمیشد.!

  این جوان ویرانگر و بزهکار ترسایی در نروژ کیست که این ویرانی و کشتار را براه انداخته است؟

وی در نوشتههای کوتاه خود؛ فرهنگ همگرایی و همزیستی را، بسختی در تارنماهای رایانه ای نکوهیده که نه، برای سرکوب آنها بسیج همگانی داده بوده، و بارها نوشته بوده که باید ریشه ی همه ی این دستهها و گروههایی که در کشورهای اروپایی هستند، و فرهنگ همگرایی و همزیستی را، نشو و نما میدهند، از ریشه کند، و با آنان بسختی چُوخید و ستیزید.

وی در یکی از نوشتههای خود نوشته است که: " فرهنگهای همزیستگرا و روشهای همگرایی فرهنگی در اروپا؛ سبب نابودی فرهنگ ، روش و زیربنای آن، آیین ترسایی اروپا، شناسه و میهنگرایی اروپا میشود."

  (Han beskriver sin egen kamp som en kamp mod det multikulturelle og skriver, at de multikulturelle doktriner for Europa, medfører systematisk nedbrydning af ”europæisk kristendom, europæiske traditioner, europæiske kulturer, europæisk identitet, nationalstater.” )

 وی؛ دگرفرهنگها را با فرهنگ خود پاس داشتن و اندیشه ی همزیستی را "مارکسیت فرهنگی" مینامید.

 چنین گفتار و نوشته ی کوتاهی که مشتی است و نمونه ای از خروار؛ همه ی درون و برون این جوانکِ از هم پاشیده ی روانی و بیمار را نشان میدهد. رهبران این جوان؛ در همه ی کشورهای اروپایی، کم و  بیش، در آنجمنهای شهری و کشوری( مجلس)  و تا نخستوزیری هم هستند. در  کشور اُتریش؛ نخستوزیرش که چندسال پیش مَست کرد با خودرویی زد و مُرد، نمونه ی مُرده ی اینگونه کسانند، و گروهش در اُتریش هنوز وَزَنبَه میکند، و در هلند و دانمارک، هرچه بخواهی، زندگان این اندیشه در انجمنها ، شهرداریها و دبستانها و دبیرستانها، و در خود انجمن کشوری، کوشا و چشمگیرند. نمونه بسیار ناخشایند این گونه یاجوج و ماجوج  و اینگونه  اندیشههای ویرانگری را در سربستان و بوسنی و کرواسی همچون " میلوسوویچ، ملادیچ، گوران یاجیچ" دیده ایم که امروز ناسرداری از همینگونه جانوران بسوی دادگاه لاهه فرستاده میشود. 

 

 در دانمارک همین اندیشه ی ویرانگر با 24 نماینده در انجمن کشوری توانمند و کارگزار است. در انجمن همگانی اروپا هم؛ از این ویرانگران کم نیستند که با همزیستی فرهنگی جهانی؛ نه تنها سرسازگاری ندارند که بسختی با آن میستیزند. آیا اینان؛ بازماندگان هیتلر میباشند یا اینکه بازماندگان کلیساهای سدههای میانی ( قرون وسطا)  که تنها دادگاه ندارند که اندیشمندان دگرگونخواه و همزیستگرا  کنونی اروپا را، بدادگاه بکشانند و با پاها و دستان زنجیرزده، بیش از سیسدفرسنگ از باختر اروپا به خاور اروپا در رم و یونان بفرستند؟

هنوز دیر نشده؛ بایست،  سردمداران اروپایی، بویژه، مردمش که دلشان برای دستآوردهای فرهنگی خوب خود که در این چهارسد تا پانسد سال بدست آمده، میسوزد، دست بکار شوند و مگذارند که روزی به بهانه ی اسلامستیزی، روزی دیگر برای پناهندهگریزی، و روز سوّم به بهانه ی گروه " القاعده" ، هرچه از دست برخی بر میآید، بر سر "خرده فرهنگها" بیاوند تا مردمانی و فرهنگهایی، کوچک شمُرده شوند.

31 تیر 1390

د. ساسان ایرانپور

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در شنبه یکم مرداد 1390 و ساعت 22:59 |

                                 بوته ی سوگ سبز

 کم پیش میآید که مردم؛ به ویژه ، آنانی که میخواهند بر نوشته اشان که موضوعش؛ دلخراش یا ناخجسته است،  نامی خوب و مثبت بگذارند که هنرمندانه هم، باشد. برای مرگ کسی؛ صفت سبز یا سفید یا گلابی نمیگذارند یا برای ستم و ستم پیشگی،صفتی چون صفت " آبی " نمیآورند که از آن بوی زندگی شنیده شود!

مرگ و اندوه یا سوگواری ؛ پیش همه، بد است و ناپسند، و بنابرین، صفت و همانند کردنشان هم، به چیزخوب،ناپسند است. ولی من گاه دوست دارم در رودخانه ی ادبیات؛ برخلاف بسیاری ازهنرمندان، شنا کنم که دست کم، ادیبان و هنرمندان بزرگ، مرا هنرمند ندانند که هنرمند هم نیستم. از این رو در این جا؛ برای سوگواریم  در باره ی مرگ یکی از بهترین مردانی که در زندگیم دیدم ، و بزرگواری، دلیری ، پایداری ، ادب ، روشاندیشی و خانه داریش ، در هنگامی کوتاه از زندگی، شگفت زده شده بودم، صفت سبز را برگزیدم، و نامه ام پس از نوشتن، انگار، خود بخودی،نام سوگ سبز، بخود بگیرد.

یکی از مردان خوب هم میهنم؛ شنیدم که هشت روز پیش، چشم از جهان فروبست و رفت. سوگی را برایم؛ و اندوهی را برای فرهنگمان، بویژه در گیلان، بجای گذاشت که براستی سنگین است، و همهنگام، سوگش سبز میباشد. وی مردی بود که در جوانی دگرگونی و دگراندیشی  بزرگ مصدّق بزرگ ، آن پیشوای آزادی را در ایران، در 1332 دیده بود، و همان کوره ی انقلاب مصدّقی، وی را مانند بسیاری آبدیده کرده بود، و آن آبدیدگی چنان بود که این فولاد، با همه ی سختیهای پس از آن، و بویژه در هنگامه ی کنونی و نوینمان هم، زنگ نزد. 

 مردانی آهنین  و پولادین درجهان بسیار بوده و هستند که در کشاکش زندگی آبدیده شده و میشوند؛ ولی مردانی که همواره با فولاد بودنشان ، دیگران و مردم پیرامونشان را،  و خانواده اشان را هم خوب بسازند و آبدیده کنند، کمند. یکی از این مردان در شمال کشورمان؛ مردی بود از دهکده ای در کنار بندرزیبای زیباکنار در شهرستان لشت نشا. دهکده ای با نام پارسی  "چانه چنان".

 وی مردی وارسته و دارای خوی آراسته و آرام و سازنده بود؛ و روشنفکری که سازندگیش در فرزندانش چنان بود که من هر ازگاه، آرزو میکردم که بسا از اینگونه مردان در کشورمان بسیار داشتیم که بنیاد خانوادگی کشورمان چنان دگرگون شود که به آسانی بیداد و بیدادگری نتواند در درون مردممان و میهنمان، لانه بسازد.چون همیشه اندوهگینم که چرا فرهنگ کشورمان از خانواده ها چنان است که دولتمردان ایرانی با همه ی ادعای خود، فرهنگهای خوب و بد خانودگی را که بسیاری هم خوب نیست ، نهادینه میکنند و گاه، بگونه ی آییننامه و قانون در میآورند و دوباره بخورد و تحویل همان مردم خودشان میدهند؟

چند نمونه میآورم :

1-  بسیاری از مردم ایران ؛ برادران افغانستانی را در ایران؛ بیگناه  و بی پایه، بد می بینند. پس قوانینی هم که دولت ایران درست میکند، همه بر ضد آنهاست ! یک قانون هم بنده سراغ ندارم که در ایران به سود آنان باشد.

  2- بیشتر مردم  ایران دوست ندارند که خانمشان  یا خواهرشان با پاسداری از خودشان هم ، بگونه ی آزادانه و تنها، به بازار بروند و خرید و فروش کنند، و یا بتنهایی با مردی گپ بزنند؛ پس در قانونهای ایرانی هم، هرچه بخواهی ضدّ زن داریم که محرم بی محرم ! اگر هم بگیرندشان؛ شلّاق است و چمچه و باهُو !

 3 - در ایران بیشترمردم؛ مانند بنده، مذهبی میباشند ، ودوست ندارند کسی در ماه روزه ، در خیابان و آشکارا، چیزی بخورد یا بنوشد و روزهخواری بدست و ناپسند. پس اگر کسی، چیزی خورد و یا نوشید، باید شلّاق بخورد. این هم یک قانون است که داریم.

 4- بسیاری از مردم ایران، کشورشان را مانند بنده " شیعه " میدانند و سینه هم میزنند و درمحرّم هم  سوگواری میکنند، پس اگر کسی در محرّم از کردستان یا بلوچستان  یا از ترکیه آمد و سینه نزد و کنار سوگواران ماند و با همسرش راه رفت و شوخی کرد و کمی خندید، و یکی هم، از میان سینه زنان و قمّه بدستان، به سر آن بلوچ یا کرد و ترک سنّی کوبید ، پس نهی از منکر کرد و امر به معروف ، زندان که نمیرود ؟    

   این فرهنگ آیینسازی  و قانونگذاری و قانونویسی از فرهنگ و آیین مردمی که هرمی یا مثلّثی است؛ و از پایین قاعده در جامعه ساخته میشود و به نوک هرم و  یا مثلّث جامعه میرسد ؛ همانا قانونگذاری از خوی و رفتار مردم ایران است که دردی بیدرمان شده، و بنابرین در این دایره ی گردِ گردون در میهن، گرفتارمیشویم و گرفتاریم.

بنابرهمین دیدگاه و تحلیل من است که اکنون که دولتمردان در ایران؛ گویی بیمار فرهنگیند و از خودِخانواده های ایرانی فرهنگ و رفتار و آیین را میگیرند ، و سپس بی کم و کاست، آنها را قانون میکنند، و گویی خودشان چیزی دیگر نمیتوانند و نمیدانند، دوست دارم که مردانی، همچون " آقای بزرگ چنانی " که اینک از دستمان رفته ، در همه ی خانواده های ایرانی باشند که فرهنگ سازند و آن هم از فرهنگهای خوب و پسندیده.

وی با خوی شاداب و بزرگ منشی ؛ و همچنین مدیریت خانوادگی خوب و ممتاز، با سالها تلاش و خودباوری ، توانست، دارای دختران  و پسران و نوّادگان آموزشدیده و با سواد باشد، و آنان نیز نمونه ای برای دیگران گردند. من درهنگامی کوتاه که از نزدیک؛ با این مرد بزرگ،؛ همنشین شده بودم و رفتار و خوی و منش این مرد را، با همسر مهربان و بسیار بزرگمنشش ، و با فرزندان، و بویژه با دخترانش دیده بودم، همیشه آرزو میکردم که کاش چنین پدران و مادرانی در همه ی خانه های ایران بودند که پایه های خانوادگیمان، بر مبنای آزادی و شادابی و خودباوری و اعتماد، پایه ریزی شود که از این شالوده ی خجسته، بوته های سبزی در باغ میهن بروید و درختان تنومند و میوه دهنده، ببار آیند، و آییننامه و قوانین کشوریمان نیز، بهتر، بر همان پایه های خوب فرهنگی، پایه ریزی شود. چون همانگونه که در بالا نوشتم؛ دولتمردان ایرانی را ، گریزی از اینگونه آیین نویسی هرمی از پایین به بالا برای مردم، نیست.

 سوگی که از این مرد بزرگ ، برای من وارد شد، همانا سنگین و گران است ، ولی سوگش مانند خود وی همیشه برایم سبزخواهد بود، و این سوگ سبز و گران؛ مرا، و بیگمان فرزندان و نوّادگانش را نیز، نه تنها به خمودی و گوشه گیری و سرگردانی نمیکشاند که مارا ، به زندگی بهتر و آزادیگرایی بیشتر، میبرد، و این بوته ی همیشه سبز سوگ ، در باغ درون پویایمان سبز و سرزنده و زندگی آفرین خواهد بود. یادش همیشه گرامی باد ! در پایان چند دوبیتی و یک سروده ی نوین را که امشب سروده ام؛ در پایین همین نوشته، پیشکش روان پاکش میکنم که شایستگی بیشتری را دارد.

**

بخاکم گُل برفشان تا براید؛

گل لاله که گوید داغ دل را،

بچین ازلالگان دانه، برافشان،

کز افشاندن، نمانی باغ دل را.

 **

  یکی اینجا ؛ بخاک افتاده پردرد،

که دایم یاد میهن درنهان کرد،                                

خدا را با کسی بیگانه میگفت،

اگر از مِهرمیهن، بوده دلسرد.

 **

 زخاکم ؛ ازهمین خاکم بسازید؛

شما گلباغ آزادی که یاران،

دل میهن بشادابی بگیرند،

گلاب زندگانی از دل و جان.

 **

 در اینجا؛ یک نفرخوابیده آرام،

که بی میهن، بخوان وی را، تو" بینام" ،

دل و جانش به میهن سرسرا بود،

که میهمان اندران، از بام تا شام .

 **

 لوای مرگ او؛ اینجا برافراشت،

که دایم یاد میهن در دلش داشت،

به وی  یاری، مگر، آنکس نبوده،

که دان مهر میهن، باغ دل، کاشت.

 **

 "قاصدک پنهان"

در سَرسَرای عشق، اینجا، سرزمینم،  کسی پنهان، وَ به آرزو خندان بود؛

گرچه پنجره ها به بیرونش بسته بود،

و لیک شکوفگان بهاری میدیدند که مستانه، اشکان بود.

 او را نوید آرزوها ، میچید و در سبد میکرد،

و قاصدکی میشد که فرشتگانِ باد،

 به نسیم بهاری میبردند بسوی چلچله ای که شاید؛ ز زمستان سیاه، ویران بود.

در سَرسَرای عشق نهفته، آن " پنهان" پیوسته،

 که برای گشودن پنجرها مستان بود.

مرا قاصدک ؛ نشسته هنوز، بدست باد.

**

در پایان  از بهر این سوگ بزرگ ؛ برای فرزندان  و نوادگان و برادر آن زند یاد : سیرنگ ، سارنگ ، سینا ، آذر ، سارا  و همسر بزرگوارشان دلداری و بردباری آرزو میکنم.

د. ساسان ایرانپور 

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 6:18 |

برای نوروز

چند روزی بود که میخواستم برای نوروز چیزی بنویسم که مانند نوروز شاد هم باشد . تا آغازیدم که چیزی بنویسم که شاد باشد و با شادابی نوروزهم جوردربیاید و بخورد ، دیدم  چیزی که آزارم میدهد؛ همانا ، یاد زندانیان و رفتگانی است که این چندین ماه برای آزادی میهنمان ایران، بهترین هستی خودشان را که جانشان بود از دست داده اند و نتوانستند نوروز1390 خورشیدی را با ما جشن بگیرند و با ما سفره ی هفتسین را بچینند و بگویند که زندگی چون رودی است که باید برود و زنده کند ودرخت و بوته ی زندگانی را آبیاری نماید.

هرچه خواستم شاد بنویسم  نمیشد. مگر میشد شاد نوشت که پیرمردانی با زنانشان درزندانند و تازه دامادانی و نوعروسانی در کنار تنگناهای شکنجه نشسته و مگر چهاردیواری چیزی دوروبرشان نیست؟

تا آمدم که شاد بنویسم ؛ بیاد مادران و زنان و کودکانی که دراین روزها کنار درب زندان قزلحصار کرج بست نشسته اند که بدانند که به چه گناهی  زندانیان بیپناهشان در زندان،در شب "چهارشنبه سوری" در 2۴ اسفند 1389کشته شده اند و یا اینکه بتوانند دست کم جسدشان را بگیرند و ببرند بخاکشان بسپارند.

یاد آن وکیلانی آمدم که برای موکلان خود زندانیند. بیاد جوانانی آمدم که به عشق آزادی در شکنجه گاهها هستند. بیاد اینجور چیزها که نوشتم میافتادم. بنا براین از نوروز امسال هم پوزش خواستم و گفتم شادیها بماند تا نوروز دیگر.... نوروزمان زنده و همیشه خجسته باد .

د. ساسان ایرانپور

 1 فروردین 1390 

+ نوشته شده توسط هفتسین در دوشنبه یکم فروردین 1390 و ساعت 6:28 |

" بزرگماه " و رخداد پس از آن !

امروز بیست اسفند 1389 زلزله ای ویرانگر با  هشت و نه دهم ریشتر در ژاپن ؛ چنان ویرانی ببار آورده که در 100 سال گذشته کم پیشینه بوده است ؛  آب دریاها را  تا ده متر بالا آورد که موجها تا به آمریکا رسید ، و در نیوزلند  و چند کشور دیگر کسانی را کشت !  خیزاب  یا بگفته ای دیگر "  آبتاب "  چنان بود که سونامی چند سال پیش اندونزی را بیاد میآورد که هزاران کس را کشت و ترسناک بود و بنا به آمار ؛  تا 300000 نفر کشته شدند و چند میلیون نفر در کشورهای منطقه آواره و بی خانمان گشتند.

 

گرچه ژاپن کشور زلزله خیزی است ولی این رخداد بسیار بزرگ ؛ بچنان یک نگرش علمی نزدیک است که میگوید اگر "بررگماه " رخ دهد ؛ همانا ، رخدادی بزرگ ، همچون  آتشفشان ، زمینلرزه ،خروش دریایی ( توفان )  یا گردباد بزرگ ، در زمین رخ خواهد داد !  چنانچه در این سده ی خورشیدی که در آنیم  چند " بزرگماه " داشتیم و همره آن هم چند رخداد بزرگ و کلان.

" بزرگماه "  :  1955  ، 1974 ، 1992 ، 2011 و  بزرگماه دیگر در  2029   میلادی رخ خواهد داد.

در بزرگماه 1334 در کشور اکوادور در آمریکای جنوبی ؛ توفانی بزرگ رخ نموده که  بسیاری را کشت و بی خانمان کرد.

در 1353 گردبادی بزرگ در استرالیا در شهر داروین ؛ چنان غوغایی کرد که شهر را بویرانی کشید و 71 کس را کشت.

در سال 1371 خورشیدی هم  توفانی دریایی در فلوریدای آمریکا  آمد که صدها نفر کشته شدند ! و اکنون هم ، امروز در پایانه ی سال 1389 خورشیدی در ژاپن ، زمینلرزه هزاران نفر را بی خانمان کرد و خیزاب دریایی هم هرچه توانست کرد و بیش از هزار نفر کشته شدند و هزاران نفر هم بیخانمان شدند !

" بزرگماه "  دیگر پس 19 سال در 2029 برابر با 1408 خورشیدی  رخ خواهد نمود.

 امّا بزرگماه " چیست ؟

ماه بگونه ی عادی با زمین 384000 کیلومتر فاصله دارد ، و هر 19 سال ، ماه به زمین چنان نزدیک میشود که بزرگی ماه در بسیاری از جاهای جهان دیده میشود  ، و ماه به زمین دست کم 27423 کیلومتر نزدیکتر  میگردد و میان ماه و زمین فاصله ی 356577 کیلومتر میشود و این زمان است که " بزرگماه " رخ میدهد و رخدادی دلخراش را بر زمین خواهیم دید !

دیروز یک روزنامه ی سویدی پیشبینی کرده بود که چون " بزرگماه " پس از 19 سال رخ مینماید ، پس باید رخدادی را بر زمین ببینیم که چنین هم شد !

د.ساسان ایرانپور

 20 اسفند 1389

+ نوشته شده توسط هفتسین در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 7:20 |

بیماریهای روانی و بویژه  آسیب دیدگی روانی یا  افسردگی (Depression)

 بیماریهای  روانی در جهان فراوانند؛  بویژه اینکه امروزه، زندگی انبوهی و نوین، زمینه ی بیشتری از بیماریهای روانی شده ودر میان  بیماریها ی روانی، میتوان نام بیماریهای تازه ای را هم یافت که بسیاری به آن دچارند ؛ مانند  آزردگی روانیِ ناشی از شهرنشینی  یا استرس و دپراسیون.

 امّا بیماری روانی چیست و چه  ویژه گیهایی میتواند داشته باشد ؟

 یک " بیماری " روانی؛ درست مانند دیگر بیماریهای تنی، مانند واکنشهای پوستی یا همان  ( آلرژی و حساسیّت ) و سرماخوردگی یا سرطان، میتواند نشانه هایی داشته باشد که خانواده و دوربریهای بیماربتوانند آنرا دریابند. امّا  بیمار روانی ؛ درست ، دربرابربرخی از بیماران تنی، دیگران را نمیتواند دچاربیماری خود کند و بیمار سازد؛ ولی میتواند خودنمایی کند و گاهی کسان پیرامون خودرا آشفته سازد. یا بگفته ی دیگر؛ گرچه بررسیها نشان میدهد که یک بیمارروانی میتواند دیگران را وبویژه نزدیکان خود را به واکنشهایی دچارکند و گاهی آسیب برساند ولی " خوددچار" کننده نیست .

 بیماری روانی؛ ویژگیهای خود را دارد که گاهی هم  دریافت آن سخت تر از یک بیماری تنی است . بیماری روانی میتواند همچنین؛ به هرگونه آدمی که با هر ویژگی که داشته باشد چیره  شود و خودنمایی کند ولی بیشتر بیماریهای تنی میتواند در پیرامونمان یا درگروهی از مردم از روی ویژگییی پیدا شود و بگسترد؛  مانند سرخک که بیشتر در کودکی بر کودکان پیدا میشود یا مانند بیماری " قند " بیشتر در بزرگسالان دیده میشود که چربی بالا که در خون دارند یا بچاقی بیش از اندازه  دچارند. 

 بیماری روانی تنها این نیست که بیمار؛ جور دیگر از ما که تندرست هستیم دریافت درونی دارد و یا رفتار میکند و دربن کار و پایه ؛ رفتارش بایک کس تندرست ؛ همانا دوگانه است و ازدید تنی یا روانی آزار میبیند که این میتواند دگرگونیهایی را درمغز وی پدیدا ر سازد و دگرگونی " کاری و رفتاری" او را در خانه یا بیرون و درکارگاه و پیرامونش نشان دهد .

 ولی یک بیماری تنی و پیدا ؛ مانند آبله یا سرطان پستان درزنان ، تنها میتواند بیمار را درد ورنج  دهد که بآن بیماری دچارست و بیمار تا توان دارد بدیگران کاری هم نداشته باشد و به کار بدنی گماشته گردد و در کار و رفتارش نشان داده نشود و به دیگران کمکهای سودمندی هم بکند.

امّا همگونه که نوشتیم ؛ بیماری روانی تلاش میکند که همه ی پیوندهای تنی و خونی  بیمار را دچار خود کرده ودرفرماندهی مغز بنیشید و فرمانهای خرابکارانه بدهد که در بیماری تنی، بگونه ی همگانی چنین نیست.

نمونه اینکه یک بیمارسرطانی ؛ گرچه درد و رنج میتواند؛ همه جای تنش را بیازارد ولی  بیمارمیتواند با تو بخندد ، با تو گریه کند ، با تو خوب بخورد وبکسی هم آزاری نرساند و با مردم رفتاری هماهنگ و شایسته داشته باشد و با دست و زبانش به نزدیکان کمک کند . 

یک بیمارآسیبدیده وافسرده ی روانی میتواند بکارهای ناشایست دست بزند ومردم را بیازارد و همان دم که میخندد، با دستش کسی را آزرده کند و یا با لبی خندان و با دستی  نابکاری کند و ناشایستگی نماید و نداند که چه میکند. بیشتر دختر آزاری و زن آزردن که خوشبینانه بآن متلک گویی هم میگویند درسرکها و شهرهای ایران و یا در کشورهای واپسمانده، تنها از بدآموزی نیست از افسردگی مردان و جوانان ایرانی هم هست .

 ویژگیهای کوتاه شده ی یک بیماری روانی میتواند در سه چیز دسته بندی شود:

 ·         مغز بیمار بدرستی گوناگون کار میکند.

·         بیمار نگرانی و بیم بیشتری را درمیابد.

·         با نرسیدن دارو در کوتا هنگام ؛ بیماری  خود را زود و تند نشان دهد.

شما روزانه درخانه اتان شاید میتوانید با بیماران و بیماری روبرو باشید  برای نمونه اینکه، ناگهان گریه میکند یا بیهوده میترسد یا رخت و پوشاک ودستش را بسیار و آنهم  زود بزود میشوید یا بهمه گمان ناجور دارد ...  به همه " دودل " است ... یا یک پرسش را چندین باراز کسی میپرسد و یا اینکه آتش گازرا در آشپزخانه خاموش میکند و دوباره برای اینکه بداند خاموشش کرده یا نه، به آشپزخانه میرود ؛ نه یک بار که چندبار. نشانه ها بسیارند و گاهی هم همه ی آن نشانه ها گویای بیماری نیست که شاید هم آموزشی است که از دوروبریها یا خانواده آموزش دیده و یاد گرفته شده است .

  اکنون که ما بگونه ای کوتاه و فشرده از بیماریهای روانی گّپ زده  و نوشته ایم ؛ بیک نمونه اش میپردازیم که امروزه درجهان نوین، کم نیستند که به چنین بیماری دچارند واز دیدگاه  پولی و گروهی و مردمی،  اُفت وشکست  فراوانی به جهان وارد میشود که در کشورایران نیز این بیماری همچنان دام تنینده و شکار میگیرد وشمارش آن هم روز به روز بالاتر میرود. درایران  مانند دیگر سرشماریهای سودمند ؛ شماره گری روشنی نیست امّا از داده های همگانی و مردمی که نمونه اش بالا رفتن اندازه ی کشتن مردم در ایران و شمار زندان و زاندانیان است میتوان دریافت که این بیماری چه بیدادی میکند . تنها در چهارماه گذشته بیش از 70 نمونه کشتن مرد و زن و نوجوان در ایران بوده و سرپرست زندانها خواهان ساختن زندانهای بیشتر در ایران شده است. در کوبا در سال 1381 تنها سه کس بدار زده وکشته شده اند ! و تنها در سال ۱۳۸۶ خورشیدی بیش از ۲۷۰ کس در ایران بدار آویخته شده اند که باید افسوس خورد( 1 )

برنامه ی  کارزار با  نابکاریهای کشوری یا بگفته ی سردمداران در ایران ( طرح  مبارزه با مفاسد اجتمایی ) که از سوی  رهبر جمهوری اسلامی آقای خامنه ای در سال گذسته داده شده است و در پیروی آن هزاران کس در ایران یا دستگیر یا گوشمالی داده شده اند، نشان دهنده ی همین ناهنجاریها و آسیبهای روانی در میهن ماست. هرکجا که آسیبهای روانی بیشترباشد شمار بزهکاریها و ناهنجاریهای کشوری و همگانی نیز بیشتر است .

  درکشور دانمارک که دارای 5.5 ملیون شهروند درآنجا زندگی میکنند؛ جستجوهای دانشگاهی نشان داده است که 180.000  کس درآنجا به این بیماری دچارند که بسیار است (2)

  سازمان بهداشت جهانی ( VHO )در گزارشی  نوشته است که در سال 2020 برابر با 1399 خورشیدی  این بیماری دومّین بیماری جهان خواهد بود !

اگر این پیشبینی دانشپژوهانه رخ بدهد ؛ همانا جهان با ناهنجاریهای بزرگ ؛ همچون کم کاری ، اُفت دارایی و درآمد ، بیکاری و پایین آمدن بهبود زندگی خواهد بود.

مردم در کشورهای فرنگی و اروپایی در هر کارخانه و کارگاه کلان با کارمندان چشمگیر،  جایگاهی ساخته اند که مددکاران یا روانشناسان در آنجا نگهبانی میدهند و به آسیبهای کاری مردم رسیدگی میکنند تا ازآسیبهای همگانی و روانی کارمندان و کارگران جلوگیری کنند و از روند کاری مردم هم آگاه شوند و درمانشان کنند وکارفرمایان و آیین گذاران و آیین نویسان کشوری را هم ازچگونگی تندرستی مردم و روند کاری آگاه سازند تا همه بتوانند یک کشور تندرست داشته باشند. شاید چنین کارهایی در ایران جایش کمی تَهی باشد که هست .

در اینجا و در این نوشته ما؛ تنها ، میخواهیم که بیکی ازبیماریهایی که کم کم همگیر میشود انگشت کوچکی بگذاریم که شاید  با هم بتوانیم با یکی از بیماریهای روانی آشنا شویم و اگر بشود خود را تا آنجا که در دستمان است ازآسیب چنین بیماری آسوده بداریم .این بیماری فشارو افسردگی و آسیب روانی یا همانDepression  است .

نیازی نیست که بسیار هم بروشن کردن این واژه لاتینی و فرانسوی بپردازیم؛ همین اندازه بسنده میکنیم که بدانیم که گرچه این واژه  به اُفت  بازار و شکست پولی و دارایی هم گفته میشود امّا در فرهنگ بیماریهای روانی جایگاه ویژه ای دارد که به اندوه و افسُردگی روانی گفته میشود که از فشارهای چند گانه، همچون فشارکاری ، فشارهای همگانی، خانوادگی و پولی آدمی را دوچار خود میکند که نگرانی و ارث  یا (  stress/ inheritance ) پایه های آن است .

 انگیزه و پایه ی بیماری

  گرچه شناخت  هربیماری روانی آسان نیست و گاهی هم نمیتوان سرچشمه ی یک بیماری روانی را بدرستی  یافت ولی آروینها و آزمایشهای فراوان و جست وجوها و پژوهشهای بالینی و دانشی نشان داده است که دست کم همین بیماری؛ ریشه های شناخته شده ی فراوانی دارد  که در دو ریشه پایه ای؛ همچون " پدرمانی"  یا همان ارث بردن  وگروه زیستی ( اجتماعی ) دسته بندی میشود. در خانواده هایی که فشارخونی بالا دارند یا  بیماری قند ازگونه ی دوّم دچارند، بخت بدی برای این بیماری دارند که این بخت  تا 33 درصد خواهد بود.

(ناگفته نماند که در پایانه ی ماه بهمن سال 1387 خواندم که پژوهشگران بیمارستان دانشگاه شهر لوند "   LUND)) در سوید پس از 20 تا 25 سال روی کسانی که دست به خودکش زده بودند پژوهش کردند و با گرفتن آب  مغز تیره ی  کمر (نخاع ) دریافتند که در همه ی آنها نشانه هایی از گوهره ی نشانگر انترلیوکین 6 - "  Interleukin-6  "  بوده که این گوهره و مادّه نشاندهنده زخمی دردرون مغز کسانی بوده که دست بخودکشی زده بودند.  این گوهره درمغز تیره ی  مردم تندرست یافت نمیشود.)

در دانمارک ۳۳ درصد شمار بیماران که در بالا گفتم بیماریشان از " پدرمانی یا مادرمانی " است ( ارثی) .من چند نمونه از این ریشه ها و پایه های بیماری را بگونه ای فراختر، گسترده وفراگیرتر امّا گذرا مینویسم :

 یافته شده است که در میان این گروهها ی زیر، این بیماری، خودرا بخوبی نشان میدهد:

·        کسانی که بسیار دچار فشار کاری ، چه در خانه و چه در بیرون هستند.

·        کسانی که در زندان سالها مانده اند یا دربازداشت که بدادگاه نرفتند که گناهشان بآنان گفته شود.

·        کسانی که از توان پولی و دارایی برای سرپرستی و نگهداری خانواده برخوردارنیستند و بایست یا کارسخت کنند یا دوکار با هم داشته باشند

·        کسانی که در " درازهنگام " بیکارند یا از کار برکنارشده اند وآینده ای روشن ندارند.

·        جوانانی که یارایی آموزش ندارند و یا توان آموزشی خود را ازدست داده یا نمیتوانند به دانشگاه راه یابند.

·        جوانان و بویژه دخترانی که بجایی رسیده اند که درمیابند که به زمینه های گوناگون نمیتوانند " همسرگیری" کنند یا بخت با آنان یارنیست که اینگونه فشاردرکشورهای واپسمانده و به "  آیینهای ویژه وابسته " بیشتراست.

·        پدرمانی یا همان ارثی بودن بیماری ، خود یکی از پایه های  چشمگیر است.

·        کارمندان و کارگرانی که یا پیمانکار و پیمانی هستند و یا از آسودگی کاری از روی ورشکستگیري، کارگاه وکارخانه که آنجاها کارمیکنند برخوردار نیستند وهرآن میترسند که به بهانه ای و زمینه ای ؛ کارشان را ازدست بدهند.

·        زندگی در شهرهای پر و انبوه ، مانند تهران  و کراچی  و کُلمبو که رفت و آمد در آن بسختی میگذرد پایه ای ازین بیماریست.

·          خودخشنودی بیش ازاندازه ( Masturbation )

 گاهی این انگیزه ها و زمینه ها میتواند پایه نگرانیهایی را فراهم کند که مغزآدمی دچار آشفتگی شده  و درنتیجه انسان نگران آسیبدیده و روانی دچار فشارسخت شود و درپایان دچار بیماری افسردگیِ Depression  ) گردد.

گرچه پژوهش وجست وجوها نشان داده که دست کم ؛ 33 درصد کسان که به این بیماری دچار میشوند ؛ همانا پایه ی پدرمانی یا مادرمانی ( ارثی ) در آنان هست ولی دیگران بیمارانی هستند که اززمینه های  دیگری دچار آن شده اند .

بچشم میرسد که  انسان "  نگران "  در نخستینگاه  وآغاز بیماری آفسردگی خودست  و میتواند با جانشین کردن دستاوردهایی بجای کمبودها که زمینه ی نگرانیش شده از بیماری آینده ی خود که همانا آسیب روانی  و افسردگی است جلوگیری کند ولی اگردرین پایه ؛ بیمارِنگران؛  نگرشی بنگرانی و تندرستی خود نکند ؛ همانا درآینده بسختی میتواند آسیبهای روانی خود را درمان کند و چاره سازد ..

 درمان آسیبهای روانی به گونه ی  اوجی و بالاگرا، سختر از درمانهای تنی است و گاهی هم درمان ناپزیرست.

 شناخت  بیماریِ " آسیب دیدگی روانی "  یا افسردگی (Depression)

 برای شناخت روشن و تند و شتابنده ی بیماریهای روانی، هنوز راه درازی هست .. اگرچه شناخت بیماریهای روانی کارآسانی نیست که گاه سخت هم میباشد ولی نشانه هایی هست که میتوان پی برد که بیمار دچار این بیماریست و روانی آسیبدیده دارد.

 روشنترین نمونه  و نمودارهای این بیماری میتواند اینها باشد :

·         آشفتگی و دریافت ترس

·         کم خوابی یا بدخوابی و کابوس دیدن

·          فراموشی زود بزود و کم یادگیری و کم آموزی

·         گوشه گیری و پرهیز از زندگی دو بدویی یا گروهی

·         بیزاری از زیباترین چیزها مانند خود زنده بودن و یا جشن و پایکوبی.

·         افسردگی و دریافت خستگی نا بهنگام

·         اُفت کشش آمیزشی و زناشویی یا گاهی کشش  زودگذر یا دیرگذر فراوان به آن

·         کشش بخودکُشی

 گرچه در همه حال این نشانه ها در آدمی نشان بیماری روانی نیست ولی نباید ازچنین نشانه ها درزندگی که دچارش میشویم؛  بآسانی بگذریم . این نشانه ها گاهی از بیماری تنی (جسمی) هم پیدا میشوند یا زمینه هایی همچون گرسنگی ، پرخوری ، خستگی فراوان یا  سوگ و اندوه از دست دادن چیزی.

درمان بیماری:

 برای شناخت و راه درمان نیاز است که  زمینیه ی آفرینشی یا همان " بیولوژیکی " این بیماری دانسته شود .

امروزه برای درمان این بیماری از داروهایی بهره میگیرند ؛ بویژه از نمونه های گروه  اس. اس .آر. ای. (tricyckliske antidepressiverSSRI (selektive serotonin reuptake inhibitorer and  ) .

 که در اصل مواد سِرتونین در تن و مغز تلاش میکند که به کم اشتهایی ، افسردگی ، بدرفتاری ، بدخوابی و فراموشی پایان دهد و بیماربتواند بهتر بخورد و بهتر بخوابد و شاداب باشد واز رفتار ناپسند با پیرامونیان بپرهیزد. چه که بیخوابی، کم خوری یا کم کششی به خوردن، کج خویی ، دریافت خستگی و فراموشی از نشانه های روشن این بیماریست .

گرچه درمانهای  دارویی نخستین بیمار ؛ همانا دردو پایه ی " سه هفته ای " است امّا باید از درمانهای بالینی و پایدار دیگر هم بهره گرفت که بسیار با ارزش و گیرا هستند و بویژه که چنین درمانها برای آن دسته از بیماران که نه از روی زمینه ی " پدرمانی  یا مادرمانی"  ( ارثی ) که از زمینه های گروه زیستی و پیرامونی ( اجتمایی  و محیطی ) خودشان بیمار شده اند سودمند است ..

 این درمانها میتواند ورزش هماهنگ ، پایدار و آرام و همچنین گردشها وبازیهای گروهی  باشد. تا آنجا که میتوان ؛ باید برای این گروه از بیماران کارهای شایسته  و همگرا هم دست و پاکرد که با تلاش روانی و تنی بتوانند روان و پیکر خود را پایدارتر و تندرستر نگاه دارند و برای مردم و کشور خود سودمند گردند.

 گردآوری و دادن یارانه های پولی برای این دسته از بیماران در بیشتر هنگام باید بردوش سردمداران و سرپرستان کشوری باشد که نماینده مردم میباشند. خانواده های این بیماران تا آنجا که میتوانند باید آنان را بهتر دریابند و در برابرشان بردبار باشند و از آنان پشتیبانی کرده و با دلسوزی آگاهانه از آنان پرستاری کنند و دیگران را نیز در این کار فرابخوانند.

د. ساسان ایرانپور

10 / 2 /1387

 -----------------------------------------------------------

 مآخذ  :

 ( 1 )تارنمای دانشگاه امیرکبیر تهران و سازمان حقوق بشر :

http://www.autnews.info/archives/1387,02,0008911

  (2 ) تحقیق و جستجو از خانم

 Cicilie Lichtدانشگاهی دوره دکترا در 1385   

 http://www.dr.dk/DR2/VidenOm/Blogs/Huseksperternes+blog/Klummer +og+blogs/20070205101450.htm 

 (3)  ج "خودخوشنودی " بی اندازه

  http://alem.ir/%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9%db%8c/1144/

+ نوشته شده توسط هفتسین در یکشنبه نهم آبان 1389 و ساعت 2:44 |

روان ترا بر مناره ات دیدم "  دلِ این شهرِ با تو آشنا " جانا !

ترا دیدم ؛ روانت را ،

که برآن آسمان  با آن بلندایش،

 بران آسُوده ایستاده ،

 تویی اندر نگاهش هر طرف پُویا و پابرجا.

****

مرا گویی که هر سُو، زندگی اینجا بسی تاریک اُفتاده ؛

مگر آنجا  که خورشیدت برای آمدن بدرُود میگوید ،

 ودر گوش مزارت زندگی آغازمیجُوید ،

 و با گرمای جانبخشش ترا رنگ طلایی ارمغان همواره میبخشد.

***

ترا اینجا کتابی زنده میبینم؛

 که خود هر واژه اش آهنگ  و آواز " شدن " همواره  میخوانَد،

ولی " افسوس "  آتش بود و جانم را نهان میسوخت و میدیدم،

گروهی در کنارت سجده را پیشانی میساید ،

ترا ناخوانده میمانَد.

کسی خطّ ِترا گرچه به یک واژه ؛ نمیدانم چرا اینجا نمیخوانَد !

مرا اینجا ؛ کنار تو، چو بارانِ تگرگ ، اندُوه میبارید و خود دیدم که همراه تو میرفتم ؛

 بجانم نیلَبک شد  " دل  " که اندوه جُدایی میسرود و خود گران دیدم که پُردَردَم.

4 مرداد 1389

قونیه /بیاد مولانا در مزارش

  د. ساسان ایرانپور

 

+ نوشته شده توسط هفتسین در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 15:36 |

 – آفت

آفت آمد خشکسالی شد ،

مرا ای وه ! دهستانم تمام کشتزاران خشک و تفتیده ،

 زمین خشکیدو ترکیده ! دهن واکرده از بس تشنگی دیده ،

و هر دهگان سحرگاهان  به شبنم میکند تعظیم ،

و میپرسد  که آیا رنگ باران را نمیبینیم ؟

1/1/1365

ساسان ایرانپور

+ نوشته شده توسط هفتسین در پنجشنبه سوم تیر 1389 و ساعت 14:40 |

            نوروزتان خجسته باد !

 " سخنی با خودمان و شادباشی برای نوروز "  

با درودی بیکران به همه ی آنانی که نوروز را گرامی میدارند که نوروزشان سالهای سال گرامی داشته است .

همچنین درود فراوان به آنانی که با دشمنان این " نوروز مهربان و همیشه زنده " میچوخند و میستیزند و نمیگذارند که سنگهای رها شده و تیرهای ناتوان و نارسای رهیده از تیرکش شکارچیان بیخرد و دلچرکین ، مرغ پرکش و خوشپرواز فرهنگ این میهن را شکار نماید. بیگمان نوروز از مرغانیست از تیرهی سیمرغ که در لانه اش مارنتواند خزید.

 چرا که چکامه سرایی گفته است :

 نارنج و ترنج بر سر دار کی دید؟ در خانه ی سیمرغ سر مار کی دید؟ !

  این " سیمرغ نوروز را " شکاری نیست و شکارچی این سیمرغ نیز همیشه دست تهی از شکارش برخواهد گشت .

 اکنون ؛ هرچه میخواهند بگویند تا خسته شوند که گوش شنوایمان کر و چشم بینایمان به این آقایان کور است. خواه قم بنشینند یا بر بلندای دماوند تهران و روضه بخوانند که " چهارشنبه سوری " بد و ناپسندست و بنا به دستورصغرا و کبرا ی خود نیز بگویند " نوروز " هم  کودک بی پدر و مادر این چهارشنبه سوری است.

آنان که نمیدانند که چه اندیشه های زلالی این فرهنگ کهنسال را ساخته و پرداخته و توانسته سالهای سال؛ این ما مردم ایران را از هر گونه از همپاشیدگی رهایی بخشد و پشتیبانی کند؛ همانا گمراهانی هستند که نمیدانند که در دشتی سرگردان ، و آنهم  در شبی تیره و بورانی و پر از غرّش تندر گیر نموده و راه خود را گم کرده اند و هرگز نمیتوانند راه را بیابند و تنها برداشت از کِشتشان هم ، همان ترسست و دلهره و ندانمکاری و سرگردانی !

باید با دلی بیدار و هوشی سرشار از پویایی به این دسته ی در ستیز با فرهنگ پویای پارسی که نوروزش درهمین هفته ی پیش از سوی بزرگترین سازمان جهانی، برای همیشه، چو نگاره ای زرّین بر سنگ یادها کنده شده، گفت:

 برسنگ مکوب مُشت که مُشتت نتواند ؛

هر چند بکوبی دَمَت رفته ، توان در تو نماند ،

آهسته بتو  بی خرد دشمن نوروز بگویم:

بال است که مرغ " عمو نوروز " به بالا میپرانَد.

 از همه ی اینها که بگذریم ؛ بد نیست که برای آرامشمان که نوروز را دوست داریم و پاسش را نیزچون فردوسی و ناصرخسرو و دیگران  گرامی میداریم ، بیایم همه با هم ، این سرودم را بخوانیم:    

  " همه چیز با نوروز "

همه چیز آمده سوی دَم نوروز ترا با شادی،

که تو با برف زمستان نکُند یخ زدی و اُفتادی،

اگر از تیرگی سال گذشته دلی ویران داری ؛

به دَوایِ دل تو آمده نوروز و، دگرآبادی.

پی دردِ دی و بهمن که ز سرما تن توست؛

نکند مانده ترا آه و گران دَرد کَشی فریادی!

چو گل وسبزه و بوته که زسردی به زندان بوده ،

به پیامی دم نوروزگرفت برگ به دست آزادی .

همه از سوزش یَخ ، برف و زمستان دلگیریم.

 دیمان رفت و شده فرودین ومیرسَدَت خُردادی.

چو به کُول تو شده سنگ گران از ستم بیخردان؛

بگو در سال نوین سَروی منم ، این کمَرَم نرّادی.

 به اُمید خوشی وشادی و پیروزی بخوان تو با من :

که نماند به دگر " سال نو و فرودینِت  بیدادی.

ساسان ایرانپور

نوروز 1389

+ نوشته شده توسط هفتسین در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 و ساعت 19:38 |

این چهار شنبه سوری هم ، همه با هم در ایران و بیرون از کشور ، غوغا کردند و از آتش سوزنده که میسوزد و میسوزاند تا همه چیز تازه گردد و ازنو بنیاد پزیرد ؛ پریدند.

باشد که از بیداد هم بپریم و بگذریم و به شکوفایی برسیم.

با همه ی بگیر و ببندها و با همه ی دیوارکشیها و غرنونمایی دیشب گذشت و گفتند  پنجاه تن را در ایران که  زندگی آنان نیز به زندگیمان گره خورده  بازداشت کرده اند ...

شگفتا که واپسگرایان هنوز در تلاشند  و میخواهند که این آتش افروخته پدرانمان را که همانا نشانه ای از  اندیشه  ی پاک و زلالشان بود و به ما یادگار سپرده شده خاموش گردانند . زهی  اندیشه ای بی پایه و چون کف بر آب.

 یک ترانه و یک سرودم را را برای چهارشنبه سوری ، به کوری دشمنان این مرزو بوم با هم بخوانیم :

  

–  چارشنبه سوری

 شده چارشنبه سوری چشم دشمن همه کور؛

میرسه نوروزمون روی دشمن همه بور،

شنیدم مرد کوری؛ نه که کور، بی همه چیز؛

توی قم نشست وگفت سراین سوری به گور،

ببرید پیامو به همین مردک زار ،

بگیدش بوم نمیشه دمی شاد از سر نور ،

نه که ازدشمنیش کک مون هم  نگزید ؛

دلمون کشیدمون سوی آتش چه به زور

میگریم همیشه ما جشن چارشنبه سوری ،

که بسوزه دلشون غم دل زما به دور،  

منم و جشن کهن؛ سال نو، نوروزمون،

بمونه در دل او غم واندوه همه جور،

بپریم سال دیگه روی آتش بیش ازین ،

 چشم اون تنگه بشه بتر از امروزه کور.

 چهارشنبه سوری 1388

  

- زلف آتشین

 به زلف آتشین پر شِکَن که دل ز جان میبَرَدَم,

سِپُرده اَم  رنگِ کژی بجنبش و پریدنم؛

زَ آب و آتش وزَ خاک؛ مرا سِرشته اند,

ازاین سه پاک سِرشت من؛ ز آتشی گذر دَهَم, رَهیدَنَم .

من از گُل و زبانه ی پرازتوان او میپرم گران؛

که گویمت : نه خاکم و,  نه آبم و ؛ نه آتش, از جهیدنم.

 مگو بمن که کارِتو؛ زدیده ی خرد , سَبُکسَریست؛

سَبُکسَرَم که نَگذرم ؛که بینی در خزیدنم.

 ساسان ایرانپور

+ نوشته شده توسط هفتسین در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 و ساعت 17:17 |

سپاه پاسداران در تارنمای خود گزارش داده که امروز برادر  " عبدالمالک ریگی " در ایران دار زده شده !

دادگستری و دادخواهی یا انتقام و زورنمایی فرمانفرمایان ایرانی.

پریروز فرمانروایان بیدادگر ایران با صدها گزارش گنگ و پیچیده و با صدها دنگ و فنگ ؛ در " صدا و سیما  " و روزنامه ها آشکار کردند که  رهبر جوان 29 ساله ی بلوچ ، عبدالمالک ریگی ؛ رهبر سازمانی بنام ( سربازان خدا ) را  ؛ بنا بگفته ی خودشان ، در یک راهزنی هوایی میان  کشور دوبی و قرقیزستان بازداشت نمودند و امروز برادرش را که پیشتر، بگونه ای پنهانی و به دور از هرگونه پشتیبانی وکیل در بیدادگاهشان به کشته شدن فرمان داده بودند ، در پگاه امروز به دار آویختند و زخمی دیگر بر زخمهای گوناگون مردم ایران و به ویژه مردم بلوچ افزوده اند ..

 نمیدانم و نمیخواهم دیگر این را بدانم  که چرا این بیدادگران ایران ، اینگونه ، شتاب دارند که کسانی را که وزنه ای هم در درگیری با خود نمیدانند به این تندی، دارمیزنند و خودنمایی میکنند.

 براستی این جوان 23 یا 24 ساله که امروز به دارآویخته شد چه وزنه ای بزرگ بر کمر این آقایان ، ُ و این دار و دسته  و دشمن مردم ایران بود و بر  دوش این نظام بی نظام سنگینی میکرد که چنین رفتار بیدادگرانه ای از خود نشان داده اند ؟.

میدانم و همه میدانند که این نخستین کشتار نیست و نخواهد بود ولی این پرسش در مغزمان هست که کی و چگونه میتوان جلوی چنین ناهنجاریها و نادادگستریها را در ایران گرفت و اگر  کسی هم در ایران گناهی کرده  و بزهکار باشد از راه درست و در یک دادگاه مردمی با همه ی گزینه های مردمی بر تخت دادگستری برای پس دادن بزهکاری خود بنشیند ؟

ما مردم ایران گویی با دولت بی دولتی روبرو هستیم که با ما مردم ایران ، همچون یک غدّارهبند ، هوارکش ؛ و راهزن برخورد دارد نه یک داور که باید دادگستری و داوری را با آرامش و از راه درست و شناخته شده که شایسته ی مردم ایران و سده ی نوین میباشد ، بکار بیندازد .

بیگمان ، امروز هر  آزاده و آگاهی به داد و دادگستری و دل دلسوز  به مردم از همه ی سازمانهای جهانی خواهانست که برای جلوگیری چنین بیدادگری در ایران ایستادگی و جانفشانی نموده و برای جلوگیری از شکنجه نکردن رهبر این سازمان بلوچی ایران به فرمانفرمایان ایران فشار بیاورد و نگذارد در زندانهای ایران چنین بزهکاریهایی از شکنجه های گوناگون  که شایسته ی مردم ایران  و جهان نیست بکار گرفته شود.

 پاکستان سال گذشته این جوان را که امروز به دار زده شد به ایران داد و برادرش نیز آز آن کشور در یک زدو بند پشت پرده ، سه روز پیش بدست ستمکاران ایران به شکنجه سپرده شده است . 

   گمان نمیکنم مردم آزادخواه ایران  اینگونه همکاری کشور پاکستان و رفتارش را چشمپوشی کند که پناهندگان ایرانی را از کشورش بی هیچ رسیدگی دادخواهانه به آخوندان ایران میسپارد و  رهبران نابکار ایران نیز بی ترس آنان را شکنجه و بی هیچ  رفتار مردمپسندی میکشند . مردم آزادیخواه  در یاد خود بیاد خواهند داشت و دست کم اندیشه های اقبال لاهوری بزرگ و محمّد علی جناح را که برای پایه گذاری یک کشور آزاد تلاش کرده بودند به زیر پرش خواهند برد و خواهند پرسید که چه اندازه اندیشه های آن دو بزرگمرد ؛ بویژه آقبال لاهوری ، در اندیشه های مردم کشورشان سازنده بوده و  هنوزکارگر است؟

 ساسان ایرانپور

5 بهمن 1388

------------------------ 

سخنی به آقای عبدالکریم سروش .

چه خوب بود و چه زیباست که آقای" سروش " همه ی توان خود را میگذاشت و از کجرویهای دهه ی شصت خورشیدی در میهنمان میگفت و برای شناسایی اندیشه های بیمار ، ناتوان ، نادان ، ناکارآمد ، واپسگرا و یا شتابزده ی دینی دهه های چهل و پنجاه خورشیدی مینوشت  و میکوشید که از پیشگاه  " روشن اندیشی مردم ایران " پوزش بخواهد و از کارهای نابخردانه اش در سرنگونی ، گریزاندن ، نابودی هزاران دگراندیش د ر دانشگاهها ، دبستانها و دبیرستانهای ایران در دهه ی شصت پشیمان میشد که بسا مردم را آگاهتر مینمود تا شاید آیندگان بر گورش کار ناپسندی نمیکردند که  شاخه گلی میگذاشتند.

آقای دکتر سروش !

بیایید راستگو باشید و بجای کندوکاو کردن نابخردان کنونی ایران ؛ از خودتان بگویید که این هم بهترین روشنگریست که چراغی میشود برای نابخردانی که راه ناپسند نپویند. روشنگری همیشه در این نیست که به  چوخیدن و رسواکردن بیدادگران کنونی بپردازیم که روشنگری گاهی آنست که از خود بگوییم که کیستیم ، کی بودیم ، چه کردیم  که اندیشه و رفتار گذشته امان چراغی باشد برای مردم کنونی و آینده که  همه بدانند چه باید کرد  و چه نباید کرد .

همانا  که نشنیده و نخوانده ام که  کار کج ندیشان نابخرد و خردفروش هم پشیمانی باشد. 

د. ساسان ایرانپور

+ نوشته شده توسط هفتسین در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 15:11 |